۱۳۸۹ فروردین ۱۲, پنجشنبه

ماجراهاي من و دختر5 ساله‌ام ـ 3

ـ بابا! امروز منو مي بري پارك؟

ـ نه دخترم. رئيسم گفته بايد برم اداره.

ـ بابا زنگ بزن من بهش بگم بهت مرخصي بده.

ـ نمي شه دخترم.

ـ آخه چرا؟ اون كه مرد خوبيه اون وقتي منو ديد به من گفت عمو جون.

۷ نظر:

  1. 1- با این توصیف باید ریحانه رو ببرم پیش امیر تا برام نمره بگیره!!
    2- خودم می برمش پارک
    3- فک کنم ریحانه همسن علی باشه. علی متولد اردیبهشت 84 هست
    4-پست هایی که در وصف رییستون نوشتین براش بخونین تا به عمق فضاحت پی ببره!!!!
    5- شما به جای اینکه حرف رییستون رو بخونین باید حرف دخترتون رو بخونین
    6- وقتی خودش رو عموی ریحانه معرفی کرده، یعنی یارو میشه برادر شما. یعنی میخواسته با شما ارتباط عاطفی برقرار کنه. اونوقت شما هی بهش گیر میدین!
    7- ریحانه رو ببوسین لطفا


    شادی

    پاسخ دادنحذف
  2. خاصیت اپ جدیدت این بود که با فنت بزرگ تایپ نکردی
    بیخیال کار
    بچه تو ببر پارک
    بزرگ شد عقده ای میشه ها
    از من گفتن بود

    پاسخ دادنحذف
  3. نازی... کاش همه چی به سادگی دنیای ساده ی بچگی هامون بود. البته واقعا هم بعضی پیچیدگی ها کاملا" بیخودی به وجود اومدن و می تونیم بهشون بی توجه باشیم اما وظایفی مثل شغل و ... به هر حال وظیفه س و نمیشه ازشون چشم پوشید حتی اگه به خاطر این فرشته های زمینی باشه.

    پاسخ دادنحذف
  4. http://sam.malakut.org/archives/2009/11/post_145.html

    شادی

    پاسخ دادنحذف
  5. سلام
    زنگ زدن هم لازم نبوده که !
    مرخصی استعلاجی برای همین روزهاست !

    پاسخ دادنحذف
  6. اولا من انقد راغبم اين آقاي ناشناسو بشناسم جون ِ خودت ما مرديم از وازه ي فضولي حداقل وبتو بذار
    بعدم فداي اين دخمل بشم كه هنوزانقد كوشولوهه

    پاسخ دادنحذف

چیزی می خواستی بگی؟